Barak on آوریل 29th, 2016

وقتی تنهایی مرا در خود فرومیبرد
آنوقت قلبم در تلاطم است
گویی طوفان است
همه جا تاریک میشوند
درد وحشتناکی مرا در خود میپیچد
آنقدر که هر لحظه شاید
این قلب باز ایستد
اگر امشب نه, فردا
اگر فردا نه
روز دیگر یا شب دیگر
این قلب با این همه درد
ز فراق تو می ایستد

“فرهاد بارک”

Barak on سپتامبر 26th, 2014

امشب بیشتر از همیشه

خالی تر از همیشهMy chance

جای تو در کنار من است

واژه های تلخ

چیدمان یک نواخت

راه تک مسیر

داستان تکراری

مرا میآزارد

خسته و خسته تر از همیشه

از تک نواخت زندگی

دور و دور تر از همیشه

از آرزوی زندگی

تنها و تنها تر از همیشه

قطره قطره آب میشوم

مانند همیشه.

“فرهاد بارک”

Barak on جولای 4th, 2014

نی من نای من نوای منی

سوز من ساز من صدای منی

تو به هر نغمه پرده ساز کنی

نغمه پرداز ناله های منی

چون بخندم به قهقه ام تویی

چون بگریم به های های منی

در پناه تو آمدم زبلا

غافل از اینکه خود بلای منی

با کی گویم دوای دردم چیست

تو که هم درد و دوای منی

هر چه بندم در سراچه دل

باز بینم که در سرای منی

روی به هر سوی نهم تورا بینمMy chance

هم تو آغاز و انتهای منی

“شاعر”

Barak on جولای 4th, 2014

ندا رسید به عاشق ز عالم رازش
که عشق هست براق خدای می تازش
تبارک الله در خاکیان چه باد افتاد
چو آب لطف بجوشید ز آتش نازش
گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهی
ز عشق آنک درآید به چنگل بازش
گرفت چهره عشاق رنگ و سکه زر
ز عشق زرگر ما و ز لذت گازش
در آن هوا که هوا و هوس از او خیزد
چه دید مرغ دل از ما ز چیست پروازش
گهی که مرغ دل ما بماند از پرواز
که بست شهپر او را کی برد انگازش
مگو که غیرت هر لحظه دست می خاید
که شرم دار ز یار و ز عشق طنازش
ز غیرتش گله کردم به خنده گفت مرا
که هر چه بند کند او تو را براندازش

“مولانا”

Barak on جولای 4th, 2014

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
که را قرار بود جان که را قرار بود
شکارگاه بخندد چو شه شکار رود
ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود
هزار ساغر می نشکند خمار مرا
دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود
گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود
نه ذره ذره من عاشق نگار بود
ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی
بدانک ذره من اندر آن غبار بود
دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم
اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود
به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست
ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود
ایا به خویش فرورفته در غم کاری
تو تا برون نروی از میان چه کار بود
چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه
دگر مباف که پوسیده پود و تار بود
برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد
به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود
چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد
چو تو نبافی بافنده کردگار بود

“مولانا”

Barak on جولای 4th, 2014

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
نانی ده و صد بستان هاده چه به درویشان
بشنو تو ز پیغامبر فرمود که سیم و زر
از صدقه نشد کمتر هاده چه به درویشان
یک دانه اگر کاری صد سنبله برداری
پس گوش چه می خاری هاده چه به درویشان
کم کن تو فزایش بین بنواز و ستایش بین
بگشا و گشایش بین هاده چه به درویشان
صدقه تو به حق رفته و اندر شب آشفته
او حارس و تو خفته هاده چه به درویشان
هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی
بسیار بیاسایی هاده چه به درویشان
حرمت کن و حرمت بین نعمت ده و نعمت بین
رحمت کن و رحمت بین هاده چه به درویشان
ای مکرم هر مسکین و ای راحم هر غمگین
ای مالک یوم الدین هاده چه به درویشان
آمد به تو آوازم واقف شدی از رازم
محروم میندازم هاده چه به درویشان
سرگشته تحویلم در قالم و در قیلم
بنگر تو به زنبیلم هاده چه به درویشان
دانی که دعا گویم هر جا که ثنا گویم
بین کز تو چه واگویم هاده چه به درویشان
رنجیت مبا آمین دور از تو قضا آمین
یار تو خدا آمین هاده چه به درویشان
ای کوی شما جنت وی خوی شما رحمت
خاصه که در این ساعت هاده چه به درویشان
گفتیم دعا رفتیم وز کوی شما رفتیم
خوش باش که ما رفتیم هاده چه به درویشان

“مولانا”

Barak on جولای 4th, 2014

زنهار مرا مگو که پیرم
پیری و فنا کجا پذیرم
من ماهی چشمه حیاتم
من غرقه بحر شهد و شیرم
جز از لب لعل جان ننوشم
غیر سر زلف او نگیرم
گر کژ نهدم کمان ابرو
در حکم کمان او چو تیرم
انداخته ای چو تیر دورم
برگیر که از تو ناگزیرم
پرم تو دهی چرا نپرم
میرم چو تویی چرا بمیرم

“مولانا”

Barak on جولای 4th, 2014

آخر ای دریا
آخر ای دریا

آخر ای دریا
آخر ای دریا

تو هم چون من دل دیوانه داری
تو هم چون من دل دیوانه داری
موج بر کف
شور درسر
نالۀ مستانه داری

عمربی پا گر نه ای
هردم چراپا در گریزی
ذوق هستی گر نه ای
آخر چرا سامانه داری

آخر ای دریا
کجا جویم سراغ منزلت را
در چه پیدایی نهانی
در چه سرحد خانه داری
تا کجا خواهی رمیدن
تا به کی خواهی تپیدن

تا کجا خواهی رمیدن
تا به کی خواهی تپیدن
گه به ساز شمع سوزی
گه پر پروانه داری

گه پر پروانه داری

آخر ای دریا
تو هم چون من دل دیوانه داری
تو هم چون من دل دیوانه داری
موج بر کف
شور درسر
نالۀ مستانه داری

“شاعر”

Barak on جولای 4th, 2014

رو سر بنه ببالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا بروز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز ! تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیدۀ ما صد جای آسیا کن
خیره کُشیست ما را، دارد دلی چو خارا
بکُشد کسش نگوید:«تدبیر خونبها کن»
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن، وفا کن
دردیست غیر مُردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟!
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقسیت چون زمرّد
از برق آن زمرّد هین، دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنر فزایی
تاریخ بو علی گو تنبیه بوالعلا کن

“شاعر”

Barak on جولای 4th, 2014

من در سرای تو شور دگر دارم از جام و پیمانه
هرکس مرا بیند گوید که باز آمد آن مست و دیوانه

من آنچه گویم در امانم، بیخبر از این و آنم در سرای تو
من حدیث آشنایی از کتاب دل نخوانم در کنار تو

من در سرای تو شور دگر دارم از جام و پیمانه
هرکس مرا بیند گوید که باز آمد آن مست و دیوانه

تو که حال مرا می دانی، راز مرا می جویی
راز وفاداری را از دل من می پویی
دور از تو هستم در ناتوانی چو تار مویی

من در سرای تو شور دگر دارم از جام و پیمانه
هرکس مرا بیند گوید که باز آمد آن مست و دیوانه

چو از توأم می دانم روز و شب در آتش غم
با من بگو از هرجا،
مهجوری که می کشم یارم، یارم

من در سرای تو شور دگر دارم از جام و پیمانه
هرکس مرا بیند گوید که باز آمد آن مست و دیوانه

“شاعر”